کد مطلب: ۱۸۵۶۸
تاریخ انتشار: شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸

ریزشکاری‌های یک نویسنده

امین فقیری

اعتماد: رمان جمع و جوری است، شاید بتوان آن‌گونه که دائره‌المعارف بریتانیکا نوشته است مرز نهایی داستان کوتاه را بین هشتاد صفحه تا صد و بیست ذکر کرد. البته اینها همه ظاهر کار است، مهم محتواست که پر و پیمان است. موضوع در حول و حوش یک خانواده دور می‌زند؛ خانواده‌ای نه به شکل امروزی آن، بلکه خانواده‌ای سنتی که علاوه بر پدر و مادر، دایی‌ها و عموها، بابابزرگ و مادربزرگ و نوه‌ها و نتیجه‌ها نیز در هم می‌لولند. معمولاً مالکیت خانه از آن بزرگ‌تر خانواده بود. فکر می‌کنم این گونه زندگی به علت فقرزدگی در تمام ایران معمول بود یا اینکه خانه کلاً در اجاره بزرگ‌تر خانواده بود. کم‌کم بر اثر رونق گرفتن اقتصاد در جامعه این شکل زندگی نیز تا حدود زیادی تغییر کرد. صمد طاهری روایت موثری دارد از افرادی که در این خانواده (به عنوان نمونه) زندگی می‌کنند. طبیعی است که بعضی از این افراد به علت خلق و خوی شخصی و بار امانتی که بر دوش دارند نقش موثرتری در رمان دارند. راوی داستان- سیامک، ناظر است و به گونه‌ای رفتار می‌کند یا با او طرف می‌شوند که گویی برگ هیچ درختی نیست. در فصل‌هایی که از لحاظ زمانی پیوسته نیستند سیامک از مشاهدات خود می‌گوید. در حقیقت کتاب از چند داستان شکل گرفته که در شخصیت‌ها و مکان با هم اشتراک دارند. هر بخش به خاطر گل روی یکی از شخصیت‌ها ساخته و پرداخته شده است. نویسنده در جزیی‌نگاری شاهکار می‌کند؛ گویی آدمی با سری که چهار وجه دارد تمامی دور و بر را می‌پاید و سعی دارد هیچ چیز از دید تیزبین و دوربین‌وار او مخفی نماند. در بعضی از قسمت‌ها نوستالژی دوران کودکی اوست که با دقت تصویر شده است. محله فقیرنشین است در همسایگی قبرستان که هر خانواده یک تا چند پشته (قبر) دارد. انگار این مردم به تعداد زیادتر پشته‌های خود می‌بالند. یکی از خاطرات سیامک این است که همراه عمه کوکب به سرپشته‌های‌شان می‌روند. «بابابزرگ که به دیوار حیاط تکیه زده بود، ته‌مانده چای توی استکانش را هورت می‌کشید سیگاری سر چوب سیگاری می‌زد و می‌گفت: «این بچه رو هر دقیقه می‌کشونی می‌بری پیش مرده‌ها که چی بشه؟» عمه کوکب گریه می‌کرد و می‌گفت: «برای اینکه بدونه باباش و نه‌نه‌ش کی بودن و جاشون کجاس. عصای دستتم هس.» (ص ۸-۷)

نویسنده با جزییات، رفتن و بازگشتن از قبرستان را توضیح می‌دهد. بیشتر اوقات تصور می‌شود نویسنده به جای قلم دوربینی در دست دارد. ماجرا که متاسفانه تا مدتی در شیراز ما هم رواج داشت این بود که هر بچه‌ای اذیت می‌کرد معلم او فحش می‌خورد. «فلان فلان معلمت که به تو تربیت یاد نداد.»

صمد طاهری هم از این مساله حاد و واقعی هم در محیطی مثل آبادان استفاده کرده و این طنز تلخ را تحویل داده است.

«هرچه می‌شد، عمه کوکب به معلم من فحش می‌داد». (ص ۱۰)

انگار که پدر و مادر هیچ نقشی در تربیت بچه‌های‌شان نباید داشته باشند.

کلاً صمد طاهری سعی دارد که ریشخندمان کند. انگار که از واقعیت صرف وحشت دارد و طنز را حلقه موثری در این رابطه می‌داند. یکی از شخصیت‌هایی که حرف‌هایش با نیش و کنایه و طنز همراه است، بابابزرگ است.