کد مطلب: ۱۸۵۷۱
تاریخ انتشار: شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸

چرا رشد علم در دوره دوم عباسی متوقف شد؟

رسول جعفریان

مهر: حجت الاسلام والمسلمین رسول جعفریان استاد دانشگاه تهران در یادداشتی به پاسخ این سؤال پرداخته چرا رشد علم در دوره دوم عباسی متوقف شد؟ در ادامه این یادداشت از نظر شما می‌گذرد:

معمولاً در باره تمدنی که به عنوان تمدن اسلامی شهرت یافته است، گفته می‌شود، اوج آن در قرن چهارم هجری بوده است. برخی تعبیر رنسانس را در باره آن بکار می‌برند، اما این که این تعبیر درست است یا خیر، بحث دقیقی در باره آن نشده است. در این زمینه، دولت آل بویه را به عنوان دولتی که معاصر دوره شکوه تمدن اسلامی است، یاد کرده و اغلب، ویژگی‌های عقل گرایی و خردورزی را به عنوان مشخصه اصلی آن یاد می‌کنند. علامت این شکوه، حضور پاره‌ای از نویسندگان برجسته در این دوره، شامل بیرونی و ابن سینا و صدها نفر دیگر است که از آنان آثاری در رشته‌های مختلف علمی برجای مانده است.

معمولاً همین تفسیر، بر آن است که این شکوه، تقریباً در فاصله زمانی کوتاهی ادامه داشت و سپس ایستاد و متوقف شد، و دیگر و جز بسیار بسیار نادر، چهره‌ای و کتابی و نظریه‌ای درخور یافت نشد. انگار زمان برای علم و دانش، در میان مسلمانان متوقف شد.

شاید بهتر باشد، ما دوره عباسی را به دو دوره تقسیم کنیم: دوره‌ای که می‌شود عنوانش را شکوفایی یا به عبارت بهتر، آغازین مرحله رشد و توسعه علم و دانش نامید، و دوره‌ای که دانش در آن متوقف و دچار ایستایی شد. این که این امر تا چه اندازه به دولت عباسی یا دولت‌های فرعی و محلی و ایرانی این دوره مربوط می‌شود، البته قابل بحث است، اما در کل، یک دوره طولانی از ۱۳۲ هجری تا ۶۵۶ از نظر «علم و دانش» قابل تقسیم کلی به دو دوره هست. الف: دوره‌ای که پس از عصر جاهلی، رشد علم و دانش آغاز شد و آفرینشی در این حوزه پدید آمد، ب: دوره توقف و ایستایی آن.

اگر این طور باشد، ما باید دوره اول را از نیمه دوم قرن اول هجری آغاز کرده و تا قرن سوم هجری خاتمه دهیم. در قرن چهارم، گرچه برخی از آثار این شکوفایی هست، اما دوره توقف علم و دانش آغاز می‌شود و ریشه‌های علم تجربی می‌خشکد. این درست وقتی است که نظامیه‌ها و  مدارس شکل گرفته، مذاهب فقهی سیطره قاطع بر سرنوشت تفکر پیدا می‌کنند، و مکاتب کلامی، رشته علم را به اعتبار ارتباطش را دین و خدا در دست می‌گیرند و به عبارتی با آن به مخالفت بر می‌خیزند. تصوف نیز، به خصوص در شکلی که غزالی تصویر کرد، ارزش علم و دانش بلکه همه چیز را زیر سایه دین می‌برد.

نکته مهم این است که دین اسلام، در دوره اول هم وجود داشت، اما چنین ادعاها و سیطره‌ای از نظر مذاهب کلامی و حدیثی وجود نداشت یا بسیار اندک بود. بنابر این لازم نیست ما برای از دست رفتن دینی که به تدریج احزاب مختلف کلامی و اهل حدیث و دیگران در قرن چهارم به بعد درست کردند، دل بسوزانیم. مهم این است که بدانیم مسلمانان و دینداران قرن اول تا سوم، هم دین داشتند، اما این یکنواختی فکری و حزبی را نداشتند، و به هیچ روی، و دست کم در شکل منظم، هنوز علم و دانش را دربست در اختیار بحث کفر و الحاد و دین قرا