کد مطلب: ۲۰۲۶۲
تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸

انسان معاصر به ریشه‌هایش پشت کرده

بهنام ناصری

اعتماد: وقتی در پایان گفت‌وگو بنا کرد به خواندن شعری از کتاب آماده انتشارش، از دو جنبه خوشحال شدم. دوم به خاطر آنکه خلوت‌مان را در آن خانه مشرف به چشم‌اندازی بکر و بدیع از شهر لاهیجان با اثر خلاقه‌اش همراه کرد؛ اما اول و پیش از آن مسرتم از آن بود که شرطش برای شعرخوانی را برآورده بودم. گفته بود شعر بخوان، اگر خوشم آمد، من هم آخرین کارم را می‌خوانم و خواند از این آغازگاه: «تازیانه زد نوشت» که بینامتنیتی داشت با کتاب مقدس مسلمانان و ادامه پیدا کرد با اینکه «بورخس گفت: پایان چندان دور نیست/ صدای او می‌رسانَد/ من تقریباً رفته‌ام».

آری، محمدحسین مهدوی موسوم به م.موید، این روزها در کوران هفتاد و هفتمین سال عمرش کماکان می‌نویسد و دقیق و جدی هم می‌نویسد. با همان حرارتی که حرف می‌زند و وقتی به مصاحبش سرایت می‌کند، محصولش چنان توصیف‌ناپذیر است که به یکی از روش‌های برون‌ریزی وامی‌داردت. در گستره شعر معاصر فارسی، سرشناس‌تر از آن است که حاجتی به معرفی در جریده‌ای داشته باشد. بیش از نیم قرن است که می‌نویسد اما اولین کتابش را ۳۲ سال بعد از شاعری جدی به سال ۱۳۷۲ منتشر کرد. روزی از دی‌ماه ابری لاهیجان با او در جوار کتابخانه‌اش گفت‌وگو کردم. پیشاروی عکسی که نگاه دوست شاعرش بیژن الهی از متن آن، ناظر بر تمام گفته‌های‌مان بود.

شما همواره در اشاره به خصلت ویژه شاعر، گفته‌اید که هر کلمه برای شاعر یک جهان مستقل است و کارکردی متفاوت از بقیه برای او دارد. این اهمیت قائل شدن برای کلمه به عنوان واحدی مستقل در زبان از کجا در شما شکل گرفت؟

از آخرش می‌گویم. با بورخس همسو هستم که در آغاز خوانش بود و خوانش کلمه و شعر می‌شود. از رختخواب شروع می‌شود. من بچه یکدانه پدرم بودم. برای پدرم اولاد میسر نمی‌شد و با زحمت و نذر و نیاز و حلقه به گوشی خدا آنها را صاحب فرزند کرد. هنوز هم گوش من سوراخ است. بعد هم که داشتند و برداشتند. من همیشه در رختخواب بین پدرم و مادرم می‌خوابیدم. نصفه شب وقتی ناخودآگاه در خواب حس می‌کردم که جای پدرم خالی است، بیدار می‌شدم و می‌دیدم پدرم نیست و صدای مویه‌اش از ته خانه و در تاریکی می‌آمد. بعد من هم شروع می‌کردم به گریه کردن بی‌صدا و آنقدر گریه می‌کردم که خوابم می‌بُرد. آغاز حالی به حالی شدن شاعر به عقیده من اینجاهاست. ما در نجف زندگی می‌کردیم. پدرم روحانی و در عین حال ناسیونالیست بود. بزرگ‌تر که شدم به تأثیر از تربیت او که به زبان فارسی اهمیت می‌داد و تالیفاتی به فارسی داشت، دفتری داشتم و مجله یا چیزی از ایران می‌رسید، می‌خریدم و شعرهایش را در آن دفتر می‌نوشتم. یک بار در یک مجله غزلی از ابوالقاسم لاهوتی دیدم و آن را در دفترم نوشتم. در نوشتن دقت می‌کردم و معمولاً بازخوانی می‌کردم و تطبیق می‌دادم که اشتباه ننوشته باشم. دیدم یک چیز دیگر نوشته‌ام. پیش خودم گفتم، نکند گرمای نجف مغزم را ذوب کرده و خل شده‌ام! آغازش شاعری‌ام به گمانم اینجا بود. کمی مشکوک شدم که نکند من هم این کاره‌ام. یواش یواش ادبیاتم قوی می‌شد برای اینکه دنبال خواندن بودم. در کنار فارسی، شعرهای عربی هم می‌خواندم. نازک الملائکه، عبدالوهاب بیاتی و دیگران. این‌ها تقریباً هم‌تراز نیما یوشیج، فرم زبان