کد مطلب: ۲۰۶۲۹
تاریخ انتشار: شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹

خانه حاج رحیم آقا کجاست؟

غلامرضا امیرخانی

 

مهر ماه ۱۳۷۱ به عنوان دانشجوی رشته کتابداری وارد دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران شدم. با کلی انگیزه و اشتیاق. خصوصا که تحصیل در رشته دیگری را رها کرده و به سبب سالها حضور در کتابخانه مسجد محل و علاقه به کار کتاب و کتابخانه، این راه را برگزیده بودم. به گمانم بزرگترین حسن قبولی در دانشگاه تهران آن است که از همان سال نخست این اقبال را داری با اساتید زبده و بنام هر رشته آشنا شوی. بر این منوال بود که در نیمسال نخست این بخت را داشتم که درس روش تحقیق را با مرحوم دکتر عباس حری، درس روانشناسی عمومی را با مرحوم دکتر جمشید افشنگ و درس مقدمات کتابداری را با زنده یاد ثریا قزل ایاغ بگذرانم.

کلاس خانم قزل ایاغ برای من بسیار مهم بود. چون اولین درس تخصصی رشته ما به شمار می رفت. خیلی دوست داشتم ببینم در این کلاس چه مباحثی طرح می شود. هیچوقت یادم نمی رود در اولین جلسه سوالی پرسیدم که برگرفته از مطلب تازه ای بود که در یک روزنامه خوانده بودم. مطلب این بود که فن آوری جدیدی آمده که کل یک دایره المعارف ۳۰ جلدی را روی یک حلقه ۱۵ گرمی جا می دهد. آن زمان هنوز نام لوح فشرده یا سی دی رام را نشنیده بودم و کلا مقوله تازه و عجیبی به شمار می رفت. سوال من که شاید کمی گستاخانه هم بود، پرسش از ضرورت حیات کتاب و کتابداری با وجود این فن آوری های نوین بود. پاسخ دقیق ایشان را به یاد ندارم اما مطابق همیشه با آرامش و طمانینه خاصی توضیح داد که در طول زمان انواع شیوه ها و فن آوریهای نوین وارد عرصه کتابخانه شده و به ارائه خدمات به مراجعان کمک کرده اند و اینها هیچ یک موجب تعطیلی کتابخانه ها نخواهند شد.

از همان کلاس مقدمات کتابداری متوجه علاقه شدید ایشان به مبحث ادبیات کودک و نوجوان شدم. دغدغه اصلی اش کتابخانه های کودک بود و گلایه و اندوه همیشگی اش ضعف کتابخانه های مدارس در ایران. مقطع کارشناسی ارشد رشته کتابداری را هم در دانشگاه تهران ادامه دادم و این بار درس ادبیات کودک و نوجوان با او داشتیم. همان دغدغه های همیشگی و دلمشغولی های بی پایانش برای کودکان و نوجوانان سرزمین ایران. بر واژه ایران تاکید دارم چون بسیار روی فرهنگ ایرانی حساس بود و تعصب می ورزید. سالها زحمت کشید تا کتاب مرجع فرهنگ بازیهای ایران را با نظارت علمی مرحوم دکتر عباس حری و همکاری خانم افتخاری در سال ۱۳۷۹ منتشر ساخت. اثری که در نوع خود بی سابقه بود و چه بسا برخی از اطلاعات آن کتاب را دیگر نتوان به سادگی گردآورد.

از اهتمامش به فرهنگ ایران و مردم ایران زمین گفتم. یادم نمی رود یک روز که بحث درباره تصاویر کتابهای کودک بود، از کتاب داستانی با عنوان خانه حاج رحیم آقا کجاست اسم آورد که داستان و تصاویرش از کارهای مرحوم پرویز کلانتری و ناشر آن هم کانون پرورش بود. کتاب را می شناختم. چرا که در کتابخانه مسجد محل، بخش کودک هم داشتیم و بیشتر کتابهای کانون پروش را برای مطالعه و امانت بچه ها تهیه می کردیم. داستان کتاب هم راجع به کودکی به نام احمد بود که با مادرش از روستایی دورافتاده برای دیدن یکی از اقوام به نام حاج رحیم آقا به شهر آمده بودند و آدرس را نمی یافتند. مرحوم قزل ایاغ با تاسف و ناراحتی می گفت: شما بروید نقاشی های کتاب راببینید. این سوغاتی که احمد و مادرش از روستای دورافتاده آورده اند، چنان کادوپیچ شده و روبان زیبایی بر آن بسته اند، که در تهران هم به سختی می توان این جور کادویی تهیه کرد. آخر این کجا با فرهنگ روستانشینان ما همخوانی دارد. در همین بحث اشاره ای به داستان سیندرلا کرد و گفت: فرهنگ غربی به راحتی ذهن کودکان ما را تسخیر کرده است. می گفت: چند سال پیش نسخه ای از داستان سیندرلا به زبان انگلیسی برای فرزندم تهیه کردم که در تصاویر کتاب، بر خلاف سایر چاپها و همین طور انیمیشن داستان، سیندرلا دختری سفید پوست با موهای  بلوند نیست. بلکه دختری سیاه پوست با موهایی تیره  و مجعد. و ادامه داد که فرزندم اصلا نتوانست با این کتاب رابطه برقرار کند چون با آن چه که در ذهنش بود، مخالفت داشت و این در حالی است که در داستان اصلی هم هیچ ذکری از رنگ مو و پوست سیندرلا به میان نیامده است.

نمونه دیگر زمانی بود که از لزوم تهیه و تدوین فرهنگنامه کودکان و نوجوانان سخن می گفت. به سابقه انتشار منبعی مرجع برای کودکان به زبان فارسی پرداخت و بحث به فرهنگنامه ۱۸ جلدی برتا موریس پارکر رسید. دایره المعارف خوش رنگ و لعاب برای کودکان که در دهه ۴۰ شمسی از روی نسخه انگلیسی کتاب به فارسی ترجمه شده و موسسه فرانکلین ناشر آن بود. خون دل می خورد که این کتاب تا چه حد از فرهنگ کودک و نوجوان ایرانی به دور است و بلکه ضد فرهنگ اوست. به یاد دارم که از مدخل نان در این کتاب مرجع (یا شاید کتاب ترجمه شده دیگری)مثال آورد و گفت : در این جا ذکر شده که در روزگاران قدیم و در عصر حجر، نان را در تنورهایی که داخل زمین قرار داشت، می پختند. حالا کودک ایرانی که هنوز می بیند در شهر و روستایش در این تنورهای زمینی نان می پزند، چه احساس حقارتی به او دست می دهد. با خودش فکر می کند که او و خانواده و جامعه اش هنوز در عصر حجر به سر می برند.

کمتر او را خوشحال و خندان دیدم. کلا انسان آرامی بود. صدایی ملایم ، مهربانانه ولی آمیخته به اندوهی عمیق. شاید شخصیت و به قولی شاکله اش این گونه بود. ولی آن چه که مطمئنم نگرانی و عدم رضایت عمیقی بود که نسبت به جایگاه کتابخانه در مراکز آموزشی و خصوصا دبستان ها داشت. او که خود در ایالات متحده و در دانشگاه ایالت تنسی دوره فوق لیسانس را گذرانده بود، با حسرت از کتابخانه های مجهز و پویای مدارس در آن کشور سخن می گفت. یکبار هم شرح داد با چه مصیبت و طی مراحل متعدد، موفق شده در یکی از مدارس ابتدایی آن جا بتواند دوره کارورزی رشته کتابداری را بگذراند.

معمولا پس از کلاس سعی می کردم از او در باره آثار جدید در حوزه کودک و نوجوان راهنمایی بگیرم. یک بار توصیه کرد داستان جیم دگمه از میشل انده را بخوانم که اخیرا کانون پرورش چاپ کرده بود. وقتی کتاب را دیدم، تا حدی سبب این انتخابش را دریافتم. جیم دگمه داستان کودک سیاهپوستی به نام جیم است که چون لباس نامناسب و فاقد دگمه ای داشته، یک نفر از اهالی برای لباسش دگمه ای تهیه کرده و از آن پس به جیم دگمه معروف می شود.

این کودک سیاه پوست که محور داستان است، همان موضوع مورد علاقه او بود. توجه خاصی به قوم ها و نژادهای مختلف نظیر سیاه پوست ها و سرخ پوست ها داشت. موضوعی که در داستان فریاد مرا بشنو اثر میلدرد تیلور هم دیده می شود. کتابی که قزل ایاغ چند سال پیش آن را ترجمه و روانه بازار کرده بود.

 به یاد دارم در یک نوبت در کلاس ادبیات کودکان و نوجوانان، کنفرانسی ارائه دادم، موضوع ادبیات کودک و رسالت آموزشی نویسندگان را انتخاب کردم. در پایان ارائه، جمله ای منتسب به شارل بودلر را قرائت کردم که سالها پیش شنیده بودم ولی متاسفانه ماخذ آن را فراموش کرده بودم:

نبوغ عبارت است از دستیابی مجدد و ارادی به قلمروی دوران کودکی.

این جمله را خیلی پسندید ولی تاکید کرد که حتما ماخذش را  پیدا کنم. 

علاوه بر فرهنگ بازیهای ایران و کتابی که در مورد لالایی های ایرانی تدوین کرد و همچنین  ترجمه های دیگری از جمله موج بزرگ اثر خانم پرل باک، کار مهم او کتاب درسی ادبیات کودک و نوجوان بود که انتشارات سمت منتشر ساخته است. برای تالیف کتاب زحمت بسیاری کشید. البته انتقادهایی هم به کتابش شده است. از آن جمله ندیدن و یا کمرنگ دیدن ادبیات و نویسندگان دینی و مذهبی پیش از انقلاب.

این اقبال را داشتم که بعد از فارغ التحصیلی از مقطع ارشد رشته کتابداری، اساتید ارجمندم در دانشکده علوم تربیتی را در مناسبتها و مکانهای مختلف ببینم. ولی نمی دانم چرا این توفیق در مورد ایشان فقط یکبار اتفاق افتاد. در سالهای ۷۸ و ۷۹ موسسه ای وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در نزدیکی خیابان فاطمی بود که آرشیو غنی از فیلمهای کلاسیک داشت. آن زمان هم دسترسی به فیلم کار آسانی نبود و عشاق سینما برای دیدن فیلمهای مورد پسندشان باید رنج فراوانی تحمل می کردند. هر هفته به آنجا می رفتم و چند فیلم را که در قالب نوارهای وی اچ اس بود، امانت می گرفتم. در یک نوبت به طور کاملا ناگهانی ایشان را آنجا دیدم. برای گرفتن فیلم آمده بود. از دیدن من جا خورد. هیچوقت یادم نمی رود جمله ای را که به من گفت:‌ آقای امیرخانی توقع داشتم شما را هر جایی ببینم به جز اینجا!

سه سال پیش تصمیم گرفتیم در ایام هفته کتاب از او در کتابخانه ملی تقدیر به عمل آوریم. امید داشتم پس از سالها دوباره ایشان را ببینم  و دیداری تازه کنیم. این اتفاق هم رخ نداد. گفت شرایط روحی مناسبی ندارم چرا که در سوگ همسرش عزادار بود.

ثریا قزل ایاغ با کارنامه ای درخشان در حوزه کتاب و کتابداری کودک و نوجوان از بین ما و جامعه کتابداری ایران رخت بربست. آیا راه او در بین اساتید و پژوهشگران رشته کتابداری (هنوز اسم جدید این رشته را دقیقا نمی دانم چیست) ادامه دهنده ای دارد؟ متاسفانه چندان امیدوار نیستم.

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST