کد مطلب: ۲۱۹۳۷
تاریخ انتشار: پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹

نگاهی به داستان دلتنگی

رحیم رستمی

آنچه موپاسان در داستان‌هایش از آن بهره می‌برد همان اتفاق است. اتفاق یا اتفاق‌هایی برای ایجاد شخصیت و ویژگی‌های نابه سامان هر یک از آنها. آن وقت راهی می‌یابد برای تکمیل پیرنگ و اتمام داستان‌هایش. داستان گردنبند از همین مقوله است. مرکزیت با اتفاق است. هنگامی که گردنبند برای شرکت درجشن امانت گرفته می‌شود (حفرهٔ نخستین) و پس از پایان جشن (پردهٔ اول) می‌بینیم که فاجعه آغاز شده است. گردنبند مفقود شده است. شعبده‌بازیِ موپاسان از اکنون آغاز می‌شود. حفره‌ها یک به یک پدیدار می‌شوند برای در هم شکستن آدم‌های داستان. او از عنصر زمان برای این شعبده بازی‌اش استفاده می‌کند. شخصیت‌ها را زیر بار بدهی‌ها و قرض گرفتن‌ها در چنبرهٔ زوال قرار می‌دهد. چند سال بعد (عنصر زمان) و در پایان تردستی ماهرانهٔ موپاسان، این زن و شوهر می‌دانند که اساساً گردنبند قرض گرفته شده از رفیقشان، چیزی جز یک فلز بی ارزش و بدل نبوده است. آن‌ها پس از پردهٔ نخست، به سوی زوالی حرکت می‌کنند که پنداری همهٔ داستان برای همین سقوط تدریجی نوشته شده است. گردنبند بدلی استعاره‌ای است از بدل بودن کارناوال‌های شبانهٔ آن عصر فرانسه. موپاسان تعمداً قصد دارد تا از راه بدل نشان دادن گردنبند، حتی روان ساده اندیش یک زن فرانسوی را توصیف کند. اما چگونه توصیفی؟ پس از بازگشت از جشن، اتفاق ناخوش آیند رخ می‌دهد. ناپدید شدن، اولین راه برای گیج کردن مخاطب و ایجاد معما است. موپاسان، مخاطب را با اتفاق به پیش می‌برد. او از پیرنگ داستانش، برای وصف آدم‌ها استفاده می‌کند و محیط را بر آن‌ها پیروز می‌کند تا اتفاق‌ها، به انسان‌ها شکل دهند. سرانجام هم که دوباره یک اتفاق دیگر در پایان جلب نظر می‌کند. دوستشان می‌گوید که این گردنبند، بدل بوده است. حالا شعبده‌بازی تمام شده است. منتها شعبده‌باز روی جایگاه به شما نمی‌گوید که مثلاً چگونه این کبوتر را از توی کلاهم بیرون کشیدم. ولی موپاسان با توصیف زمان، توصیف مهمانی‌های ابلهانهٔ آنروز فرانسه، توصیف زنی که نهایت آرزویش چهره نمایی در مجالس پوچ است و... اندک اندک به مخاطب خواهد گفت که این کلاه و کبوتر قضیه‌اش چه بوده و من این گردنبند را بدل به شما نشان می‌دهم، همچون داستان کوتاهم، که خود حقیقت نیست و بدلی از حقیقت است. ناکامی شخصیت اول (زن) داستان گردنبند موپاسان، ناکامی طبقهٔ کارمند فرانسه است. ناکامی در مراودات، بدل بودن زندگی کارمندی و تقلید آبکی از بالادست‌های سرمایه‌دار. اما موپاسان تا جاهایی توانسته است که همه چیز را از راه اتفاق به پیش ببرد. زیرا چیره دستی‌اش بیش از این نیست.
اما در داستان «دلتنگی» چخوف، موقعیت به گونه‌ای دیگر است. اینجا به هیچ وجه از شعبده‌باز خبری نیست تا به تماشاگرش بگوید که اینک این کلاه را می‌بینید؟ خوب است. پس الان ببینید... ناگاه یک کبوتر خارج هم خارج شود. بعد یک لبخند هم روی لب‌های شعبده باز ببینیم. تماشاگران به وجد می‌آیند و غافل از اینکه او با نسخه‌ای بدل شده از حقیقت، مخاطبش را سرکار نهاده و هیچگاه از درون یک کلاه کبوتری متولد نخواهد شد. در داستان دلتنگی، همه چیز بر خلاف گردنبند بدل است. همه چیز، عینی است و حرکت تا به انتها برای کشف نابهسامانی انسان‌هاست. (البته در داستان گردنبند هم این نابه‌سامانی وجود دارد، ولی همه چیز در حالتی از غافلگیری تعمدانهٔ موپاسان شکل گرفته است). در داستان دلتنگی، آیونا، سورچی مفلوک، مسافرانش را از نقطه‌های مختلفی جابه جا می‌کند. او تازگی‌ها پسرش را از دست داده و سعی دارد تا با دیگران و با مسافرانش، درد دل کند و به آنها بگوید که پسرم مرده است. در چند نوبت، او ب