کد مطلب: ۲۲۴۷۳
تاریخ انتشار: شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

فخرالنساء در رمان شازده احتجاب

دکترفواد مولودی

در رمان "شازده احتجاب" شخصیت های زن فراوان‌اند.  پرداخت برخی از آنها در رمان (مثلا مادر، عمه‌ها) گنگ و مبهم است. در عکس ها چشم ندارند. فقدان چشم و نگاه نشان از آن دارد که "فردیت" و "تشخص" ندارند.‌ تسلیم و منقاد سوژه قدرت (پدربزرگ) هستند. تصویر ارائه شده از آنها تصویری تمییزنایافته و تقلیل‌ناپذیر است. سیاه پوشند و در خدمت "دیگری بزرگ".  در عمده بخش‌های رمان، توامان با "فقدان" و "از دست دادن" هستند. تلاش می کنند تا شازده را با رسوم و قوانین خاندان هماهنگ کنند. منادیان قانون و سنت "دیگری بزرگ" هستند. 

اما فخرالنسا دیگرگون است: او بیشترین حضور را در ذهن شازده و به تبع آن، در متن رمان دارد. فضاهایی که او در آنها توصیف می شود (تاریکی، زمینه مینیاتوری، در کنار بوی نا، بوی شمع و ...) ساحتی ناخودآگاهانه است و صفات او، همچون سردی و سفیدی و بی خونی، دلالت بر سکون و بی زمانی و ناخودآگاهی دارد. کرختی حسی و عاطفی او نسبت به شازده، ناشناختگی او و خارج از دسترس بودنش (شازده ناتوان از ارتباط با اوست) صفاتی است که او را اثیری جلوه می دهد. 

خشم او از خاندان قجر (که خود از مادر به انها می رسد) ویرانگرش می کند. او شماتت گر و اخته کننده شازده (در مقام اخرین بازمانده خاندان) است. دو نشانه "عینک" و " کتاب" نشان از فردیت و بینش او دارد. او یکپارچگی "خود" شازده را درهم می شکند و از خود بیگانه اش می کند. شازده که اخته شده به دست پدربزرگ نیز هست، پذیرای این ویرانگری است. نگاه فخرالنسا به شازده "نگاهی خیره" است: نگاهی فروپاشنده و نابودکننده "هویت". نگاهی که برملاکننده فقدان دالّ "نام پدر" است و کارکرد ناقص این دالّ را در شازده آشکار می کند. شازده از این نگاه می گریزد  و به تعبیر بهتر به "تعلیق" در می آوردش، شاید که بتواند یکپارچگی کاذب "خود" را حفظ کند.

از سویی دیگر، شازده پس از مرگ خاندانش، در پی تصاحب نگاه فخر النسا می افتد، اما در این فرایند با زنجیره‌ای از دالّ ها روبه رو می شود که حول یک "حفره" یا "فقدان" در چرخش هستند. دالّ هایی همچون: باغ، باغچه، حوض و ماهی، کلاغ، درخت، تاریکی، و طاق سبز. این دالّ ها به مدلولی معین ارجاع نمی دهند و شازده نمی تواند معنا یا محتوایی از انها استخراج کند. این دالّ ها مربوط به خانه و حیاط هستند که همیشه با آب راکد حوض و ماهیان مرده و باغچه خشک تداعی می شود. تمامیت این فضا، فضای مرگ و ناخودآگاهی است. این است که شازده آرزو می کند به خانه که می آید چشمان فخرالنسا بسته باشد.

فخرالنسا اضمحلال درونی شازده را موجب می شود و با نگاهش حفره هویتی شازده را عیان می کند و تصویر ایده آل او از خودش را درهم می شکند. بدین سبب است که شازده با حسرت به خود می گوید: "هیچ وقت نگفت: تو خوبی شازده".

نیروی ویرانگر فخرالنسا اما دوسویه است: سویی به جانب نابودی شازده در مقام میراث خاندان، و سویی به جانب خودش: او خودش را هم تحلیل می برد و فروپاشی روانی اش را تسریع می کند. سادیسم - مازوخیسمی توامان. 

رمان فارسی تا پیش از شازده احتجاب، چنین شخصیت زنی را به خود ندیده بود و ساده انگاریست اگر همچون عمده نقدهای موجود این رمان، این شخصیت را به گزاره هایی همچون: نقاد قدرت، معترض، مخالف با مردسالاری و امثالهم تقلیل دهیم. فخرالنسا تصویری مدرنیستی از زن ایرانیِ گذشته از اعصار و قرون است. زنی که از مادینگی اساطیری تا کنشگری اجتماعی را در خود دارد. زنی که همزمان با کنش اجتماعیش، عالمی هزار تو از ناشناختگی را نیز تصویر می کند.

 

 

کلید واژه ها: فواد مولودی -
0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST