کد مطلب: ۲۹۸۶۱
تاریخ انتشار: شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱

«روشنفکری دینی» ترکیبی نامتجانس و غیرممکن است

گفتگو: محمدمهدی صحبتی

ایلنا، «باید قدم به راهی گذاشت که اقبال رفت» این را «محمد بقایی» نویسنده، مترجم، استاد ادبیات فارسی و اقبال‌شناس ایرانی می‌گوید. کسی که دانش‌آموخته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و دارای دیپلم عالی زبان انگلیسی از دانشگاه نوا در فلوریدا است و تاکنون ۳۵ جلد کتاب و ۱۰ هزار صفحه راجع به اقبال لاهوری، شاعر پاکستانی، نوشته‌ است؛ به همین سبب در سال ۲۰۰۵ عالی‌ترین نشان فرهنگی پاکستان را از پرویز مشرف، رئیس‌جمهور وقت پاکستان دریافت کرد. آکادمی پاکستان، بقایی را تنها دانشور ایرانی می‌داند که بیش از همه درباره «افکار اقبال» کتاب تألیف کرده است. به بهانه این مطالعات پیوسته، با محمد بقایی گفتگویی انجام داده‌ایم که مشروح آن را می‌توانید در ادامه بخوانید.

اندیشه دینی اقبال بر چه مبنایی است؟ می‌توان او را مصداقی از تعریف روشنفکری دینی دانست؟

اگر بخواهیم به چیزی به نام روشنفکری دینی قائل باشیم یعنی قصدمان این است که دو عنصر نامتجانس را به اجبار و با اصرار به هم مرتبط کنیم و درهم بیامیزیم که چنین چیزی غیرممکن است. چون روشنفکری یعنی آن‌چه که مبتنی بر تفکر و اندیشه‌های برآمده از ذهن انسان است. دین هم به روشنی یعنی احکام الهی که در آن دخل و تصرف جایز نیست. این دو مورد مثل آب و روغن باهم آمیخته نمی‌شوند و بنابراین ترکیب نامتجانسی هستند و کسانی که این عنوان را به کار می‌برند به نظر می‌رسد نه معنای درست دین را می‌شناسند و نه مفهوم واقعی تفکرات و اندیشه‌های انسانی را.

علت آن‌که شعر اقبال در ایران نسبت به فلسفه‌اش شناخته شده‌تر است، چیست؟

چون طبع و ذوق ایرانی‌ها مایل به شعر است و به همین علت ما در طول تاریخ فرهنگی‌مان فیلسوف به معنای واقعی کلمه به اندازه دو یا سه نفر بیشتر نداریم؛ یعنی کسی که اندیشه‌های خاص خودش را داشته، دستگاه فکری و نظراتش فقط متعلق به خودش باشد و تحت تاثیر فسلفه اندیشمندان و فیلسوفان غربی قرار نگرفته باشد. مقداری از دیدگاه‌های این دو یا سه نفر هم باز با تفکرات فیلسوفان یونان باستان و اندیشمندان غربی قابل قیاس است. خود اقبال هم در کتاب معروفش به نام «سیر حکمت در ایران» که پایان‌نامه دکتری وی است، می‌گوید ذهن ایرانیان مثل پروانه‌ای است در یک بوستان که هیچ‌گاه بر یک گل خاصی قرار نمی‌گیرد و مدام از گلی به گل دیگری در حال پرواز است. قصدش از این تمثیل این است که بگوید ایرانیان اصولا بر موضوع خاصی یا در اندیشه خاصی تمرکز نمی‌کنند و مصادیقش در طول تاریخ سیاسی و اجتماعی‌مان هم مشاهده می‌شود.

با توجه به تفاسیر فوق، چرا اقبال تهران را مرکز تحول جهان اسلام می‌داند؟

تهران را مرکز تحول نمی‌داند و فقط پیشنهاد می‌کند که بهتر است تهران مثل ژنو، مرکز دنیای اسلام بشود. این حرف تباینی با آنچه در پاسخ سوال قبلی مطرح شد، ندارد. زیرا اقبال معتقد بود که در ایران نسبت به بقیه کشورهای اسلامی هم به لحاظ جغراف