کد مطلب: ۴۱۸۳
تاریخ انتشار: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲

شکل دیگری از داستان کوتاه طنز

آرمان ـ  نسیم عرب امیری:  مجموعه داستان «داستان‌هایی برای شب و چند تایی هم برای روز» نوشته بن لوری و با ترجمه اسدالله امرایی شامل ۴۶ داستان کوتاه است که در اردیبهشت ماه امسال به همت انتشارات افق منتشر شد. این کتاب که پیش از این به زبان‌های عربی و روسی نیز ترجمه شده مورد تحسین منتقدان زیادی قرار گرفته است. این کتاب دارای ویژگی‌های مثبت زیادی است از جمله اینکه بن لوری در این مجموعه داستان؛ واقعیت و خیال را به هم پیوند می‌زند. تخیل نویسنده در این کتاب به قدری قوی است که ناگهان شما را از فضایی رئال به دنیای تخیل پرتاب می‌کند و خواننده این مجموعه داستان نباید توقع هیچ گونه منطقی را در این داستان‌ها داشته باشد چرا که در دنیای خیال هر اتفاق غیر منطقی، منطقی است! از طرف دیگر برای مخاطبان ایرانی که همیشه عادت کرده‌اند پیامی را از طریق آثار طنزآمیز دریافت کنند، مطالعه این کتاب می‌تواند تجربه‌ای بدیع و در عین حال جذاب باشد چرا که این کتاب بدون اینکه به مخاطب پیامی بدهد برای او سرگرم کننده است. هنگام خواندن داستان‌های کوتاه این کتاب نباید توقع داشته باشید که با داستان‌های کوتاهی شبیه آنچه تاکنون خوانده‌ایم و در ذهن داریم رو به رو بشویم بلکه باید خود را برای خواندن داستان‌های کوتاهی با شیوه روایت بن لوری آماده کنید. همچنین طنز بن لوری نیز با آنچه ما در مطبوعات به عنوان طنز با آن روبه رو هستیم تفاوت دارد و حتی ممکن است مخاطب عام متوجه طنز او نشود چرا که طنز مطبوعاتی در کشور از دوران مشروطه تا به حال پیشرفت آنچنانی نکرده و این موضوع باعث شده که مخاطب روزنامه خوانی که اهل مطالعه آثار طنز جهان نیست تنها همین طنز رایج در مطبوعات را طنز بداند. هر چند به عقیده من در آینده شاهد جلوه‌های دیگری از طنز در ادبیات داستانی و شعر خواهیم بود و مجموعه داستان «داستان‌هایی برای شب و چند تایی هم برای روز» می‌تواند راهگشای نویسنده‌های ایرانی باشد که می‌خواهند شکل دیگری از داستان کوتاه طنز آمیز را تجربه کنند. بخشی از داستان «پاگنده» را از این مجموعه داستان می‌خوانیم: «مردی در جنگل قدم می‌زند که ناگهان پاگُنده را می‌بیند. مرد فکر می‌کند یا حضرت فیل! پا گنده! پا گنده او را می‌بیند و در می‌رود. مرد مدتی طولانی پاگنده را در جنگل دنبال می‌کند. ساعت‌ها و ساعت‌ها تعقیبش می‌کند، سرانجام آنقدر به او نزدیک می‌شود که بپرد روی سرش. این کار را هم می‌کند. پاگنده تلپ روی زمین ولو می‌شود. مرد پاهای پا گنده را که می‌بندد فکر می‌کند، گرفتمش! گرفتمش! گرفتمش! گرفتمش! پا گنده را گرفتم! تقریبا بلافاصله، آدم مشهوری می‌شود. خبرنگاران تلویزیون به در خانه او می‌آیند. می‌گویند، از اینکه پاگنده را گرفتی چه احساسی داری؟ مرد می‌گوید، حس خوبی دارم. واقعا حس خوبی دارم. مردم می‌گویند، خیلی‌ها فکر نمی‌کنند، پاگنده وجود خارجی داشته باشد و بعد منتظر جواب می‌مانند. مرد می‌گوید، خب، حالا گمانم می‌دانند! همه می‌خندند و کف می‌زنند...»

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST