کد مطلب: ۱۸۱۳۳
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸

زمانه مرا آبدیده کرده است

مهر: داستان بلند «گور سفید» تازه‌ترین اثر داستانی مجید قیصری است که از سوی نشر افق در ایام نمایشگاه کتاب تهران منتشر شد. قیصری در گور سفید در مقام نویسنده‌ای جسور به روایتی از زندگی یک رزمنده بازگشته از جنگ پرداخته است. رزمنده‌ای که کشاکش تغییرات اجتماعی ایران پس از جنگ او را به جایی رسانده است که خود را در نقش یک اصلاح‌گر اجتماعی می‌بیند و دست به تصفیه انسانی جامعه می‌زند. قیصری شرح این دگردیسی هولناک و نیز آنچه در ادامه آن برای این فرد رخ می‌دهد را در این داستان بلند روایت کرده است و هنر او در این روایت نه قصه‌پردازی صرف که سفر به درون ذهن و زبان این رزمنده و راوی داستان است که برادر اوست. به بهانه انتشار این اثر با وی به گفتگو نشستیم که در ادامه می‌خوانید:

آقای قیصری گور سفید بیش از هرچیز وامدار یک تم داستانی جذاب و حیرت‌انگیز است و بدون شک این سوال برای هر مخاطبی وجود دارد که این قصه چقدر واقعیت دارد؟

ما حافظه‌ی جمعی داریم و خاطره هر قومی و ملتی می‌تواند با رجوع به خاطرات خودش از قصه‌ها و داستان‌ها برداشت‌های متفاوتی بکند اما آنچه در عالم داستان مهم است باورپذیری است. اگر خواننده‌ای داستانی را خواند و باور کرد دیگر مهم نیست که این واقعه در عالم واقع رخ‌داده باشد یا خیر. داستان گور سفید یادآوری حکایت‌های بسیاری است که در پیرامون ما رخ می‌دهد و حافظه جمعی خوانندگان به دنبال نشانه‌های واقعی‌تری است مانند کسانی که می‌خواستند با اسیدپاشی در اصفهان دست به پاک‌سازی بزنند یا...

چهره‌ای که از یک سرباز و حتی فرمانده بازگشته از جنگ در قصه شما روایت می‌شود بسیار تلخ و خارج از تعاریف موجود درباره آن‌هاست. این‌همه تلخی و سیاهی برای روایت و خلق یک شخصیت چه دلیلی دارد؟

یکی از وظایفی که داستان و کلاً هنر بر عهده دارد آشنایی‌زدایی است. این تصور که همه‌ی سربازان یک‌شکل و همانند باشند یا پرستاران یا دکترها و فوتبالیست‌ها و ... یک تصور کلیشه‌ای است که من به آن می‌گویم تیپ؛ کافی است کمی به‌دقت به دور و بر خودمان نگاه کنیم تا از این تصویر کلیشه‌ای فراتر برویم. شکل گرفتن کلیشه کلاً با تبلیغ همراه است. یاد خاطره یکی از دوستانم افتادم که می‌گفت میهمانی از یکی از کشورهای غربی داشتیم؛ چند روزی مسافرت رفتیم؛ شهرها و مناطق مختلف را باهم دیدیم؛ با زنان و مردان بسیاری نشست و بر خاست داشتیم؛ روزی در خانه نشستم بودیم، تلویزیون را روشن کردیم؛ میهمان ما گفت بزن تلویزیون خودتان؛ گفتم این تلویزیون خودمان است؛ گفت نه! این‌ها همان آدم‌هایی که من دیدم نیستند. شاید اگر سری به زندان‌ها بزنید و با کسانی که از ایران مهاجرت کردند گپی بزنید، بتوانید تصویر واقعی‌تر از هم‌نسل‌هایمان به دست آورید.

راوی داستان (قلیچ) و برادر وی (صالح) و حتی دختری که در داستان وارد می‌شود و حتی مادر این دو برادر برای مخاطب امروز داستان شما نماد خاصی هستند؟ اساساً دوست دارید داستانتان را نمادین روایت کنید و از مخاطب بخواهید که از ظاهر این شخصیت‌ها و روایت عبور کند و به زیر پوست آن‌ها برسد؟

این‌که مخاطب چه برداشتی دارد باید منتظر نقدها و نظرهای