کد مطلب: ۱۸۲۶۱
تاریخ انتشار: یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

پرتاب شدیم به دهه هشتاد

گل‌بو فیوضی

ایران: سینا دادخواه نویسنده جوان معاصر که دغدغه فرهنگ‌نگاری زیستی مردم شهر و روایت‌های نادیده و ناشنیده طبقه متوسط فرهنگی-اجتماعی را دارد در سومین کتاب خود «شاهراه» نیز مانند آثار قبلی‌اش به همین موضوع می‌پردازد. او از مراکز خرید و خیابان‌ها و مردم داستان می‌سازد و در دل داستان‌ها لحظات خوش و ناخوشی را که کمتر در ادبیات ایران مورد توجه قرار گرفته روایت می‌کند. روابطی که به هر سختی و فراز و فرودی شکل می‌گیرد و زمان بر آن می‌گذرد و آدم‌ها در دل آن روابط تغییر می‌کنند و بعد ناگهان باز تنهایی خود آدم‌ها. این‌بار البته تکنیکی‌تر و قدری شخصی‌تر از داستان‌های پیشین.
«شاهراه» به‌عنوان سومین رمان دادخواه پس از رمان‌های دیده‌شده «یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم» و «زیباتر» در سال ۹۶ منتشر شد و این روزها در آستانه چاپ سوم است.

سینا دادخواه از اولین کتابش راهی را باز کرد که به‌عنوان نویسنده نسل شناخته شود، این را با استناد به مقدمه همان کتاب می‌گویم. کمی بعدتر شاید به خاطر نظر خوانندگان یا احوال نویسنده به یک نویسنده تمام‌قد شهرنویس و در اصل تهران‌نویس تبدیل شدی. روایت این انتخاب که امروز اینجا بایستی از کجا می‌آید؟

نمی‌دانم برچسب‌هایی مانند نویسنده نسل و... چقدر در توصیف نویسنده کارآیی دارد اما گویا تأثیراتی دارد که نمی‌توان انکارش کرد. وقتی می‌گویند نویسنده نسلی حتماً عناصر و نشانه‌های نسلی هست که می‌گویند. برای نویسنده شهری و... هم ماجرا جز این نیست. با این عناوین هم مخالف هستم هم نیستم. تا جایی که این عناوین سد راه کار خلاقه نوشتن نشود به مخاطب کمک می‌کند تا بداند با چه کتابی طرف است و قرار است با چه شخصیت‌ها و فضاهایی مواجه شود، اما با بیشتر از این مقدار موافق نیستم. اگر بخواهم توضیح مختصری بدهم: ما، متولدین دهه شصت که جوانی‌مان در دهه هشتاد بود. دقیق‌تر پرتاب شدیم به فضای دهه هشتاد. با فضاهای کمتر تجربه‌شده روبه‌رو بودیم. دو مثال عام می‌زنم: اولی پدیده اینترنت. وقتی اینترنت به وجود آمد یک‌سری آشنایی‌های تصادفی، عرصه‌های بازتری برای نوشتن و بیان تجربه‌های شخصی در وبلاگ‌نویسی شد. دومی هم شهر انگار روی خوشی به ما نشان داد: مراکز فراغتی مانند سینماها، کافه‌ها و... تعدادشان بیشتر شد. انگار سبک زندگی شهری که در دهه‌های شصت و هفتاد به محاق رفته بود رشد پیدا کرد. خب همه این‌ها از ما آدم‌های دیگری ساخت و به نظرم تجربه عام نسلی ماست که در آن سال‌ها با چیزهای تجربه نشده روبه‌رو شدیم. من که انباشته بودم از میل به توصیف و روایت این فضاهای جدید که نسل‌های قبل انگار کمتر تجربه‌اش کرده بودند. مثلاً در سال 84-83 یادم است در خیابان گاندی در یک‌سال سه-چهار کافه باز شد پر از آدم‌هایی که آنجا می‌آمدند و ناگهان همه این‌ها آن‌موقع معنی جدیدی پیدا کرد. هرچند بعد از گذشت چند سالی این کافی‌شاپ‌ها با همه مختصات‌شان (عکس فروغ فرخ‌زاد روی دیوار، صندلی فرفورژه، سان‌شاین و...) جای خودشان را به کافه به معنای واقعی دادند و حال