کد مطلب: ۱۹۱۶۱
تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

تاریخ شکل‌مطلوبی ندارد

احسان صالحی

آرمان: هیلاری مانتل (۱۹۵۲-) تنها نویسنده زنی است که تاکنون دو بار برنده جایزه بوکر شده، برای دو رمان بزرگش «تالار گرگ» و «مجرمان را بیاورید»، که هر دو دستاوردی بی‌سابقه در ادبیات جهان محسوب می‌شود. مانتل در تمام زندگی‌اش از یک بیماری دردناک و ناتوانی رنج می‌بُرد که در ابتدا پزشکان به اشتباه تشخیص دادند، و با داروهای غیرمرتبط درمان می‌شد. سال‌ها بعد از طریق خواندن کتاب‌های درسی پزشکی، توانست بیماری خود را تشخیص دهد، شکل شدیدی از اندومتریوز. از آن زمان، مانتل شروع کرد به نوشتن، تا سرانجام با دهمین رمان خود یعنی «تالار گرگ» توانست جایزه بوکر ۲۰۰۹، جایزه والتر اسکات، و جایزه انجمن منتقدان ادبی را از آن خود کند، این رمان در فهرست ده‌تا رمان تاریخی آبزرور قرار گرفت، و در فهرست صدتایی کتاب‌های قرن ۲۱ گاردین، شماره یک را به خود اختصاص داد. «مجرمان را بیاورید» دومین کتاب از سه‌گانه اوست که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد و برای دومین‌بار جایزه بوکر را نصیب او کرد، همچنین جایزه کتاب سال کاستا را. سومین کتاب سه‌گانه او «آینه و نور» هنوز منتشر نشده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با هیلاری مانتل است که او در آن از اینکه چرا نویسنده شد می‌گوید تا می‌رسد به نوشتن سه‌گانه‌اش، که با ترجمه علی‌اکبر قاضی‌زاده از سوی نشر کتابسرای تندیس به فارسی منتشر شده است.

شما با داستان‌های تاریخی شروع کردید و بعد آن را به‌طور جدی دنبال کردید. چطور این اتفاق افتاد؟

من رمان‌نویس شدم به این دلیل که فکر می‌کردم شانس خود را برای مورخ‌شدن از دست داده‌ام. درواقع بهترین انتخاب دوم. مجبور شدم خودم داستانی درباره انقلاب فرانسه بگویم - داستان انقلابی که توسط مردم ساخته شده، نه از سوی دشمنان انقلاب.

چرا آن داستان؟

من تمام کتاب‌ها و رمان‌های تاریخی را تا حدی که می‌توانستم خواندم، اما از آنچه به آن دست یافتم راضی نبودم. همه رمان‌ها درباره اشراف و رنج‌های آنها بود و از نظر من نویسندگان یک گروه بسیار جالب‌تر از آنها را از دست داده‌اند -انقلابیون آرمان‌گرا- که داستان‌های آنها شگفت‌انگیز است. هیچ رمانی در این زمینه وجود نداشت و من نوشتن درباره آنها را شروع کردم - حداقل داستانی در مورد برخی از آنها - تا بتوان خواند و البته برای مدتی طولانی به نظر می‌رسید که تاکنون من تنها کسی هستم که به این موضوع می‌پردازم. ایده من نوشتن نوعی داستان مستند بود که کاملاً با حقایق هدایت می‌شد.
بعد از گذشت چند ماه از آن زمان، به جایی رسیدم که حقایق مربوط به یک قسمت خاص به پایان رسید و من یک روز کامل را صرف ساختن اوضاع کردم. در پایان نوشته‌هایم را دوست داشتم اما این به نظر ساده‌لوحانه است، چون می‌دانستم حقایقی وجود دارد که پیدانکردن آن‌ها تقصیر من است.

اما بیشتر تاریخ بشر از بین رفته است، اینطور نیست؟

بله، و شما بعد از اینکه مساله‌ای را درک کردید، آن وقت می‌توانید بگویید من دقیقاً نمی‌دانم این قسمت از قضیه چگونه رخ داده، اما به‌عنوان مثال می‌توان گفت که در کجا و کی اتفاق افتاده است.

آیا شما واقعیت را برای افزایش درام تغییر می‌دهید؟

هرگز چنین نمی‌کنم. هدف من این است